تبليغاتX
درد و دلهای یه پسر 16 ساله

درد و دلهای یه پسر 16 ساله

مجبور نیستی بخونی من واسه خالی کردن خودم می نویسم

مراسم جشن تولد رومینا جونم

سلام سلام سلام

خب در خدمت شما هستیم با مراسم جشن تولد خواهر جون کوچولوم آبجی رومینا خب بفرمایین از این طرف آره توی اون اتاق بزرگست...بفرما...

دامبارا دیشتن دامبارا دیشتن دامبارا دیشت دیش دیش دیش دامبارا دیشتن

خب آقا یه لحظه موسیقی رو قطع کن می خوایم دست بزینیم خودمون بخونیم

خب دوستای عزیز شروع کنین

- تولد تولد تولدت مبارک ، مبارک مبارک تولدت مبارک ، حالا شمعا رو فوت کن که صد سال...

همگی سکوت رومینا خانوم اومدن... هیسسسسسسس می خوایم یهو جیغ بکشیم تولدت مبارک ولی مواظب باشین خواهرمو سکته ندین...

خب داره میاد تا سه میشمارم جیغ بکشین...

  

تولدت مبارک

هورااااااااااااااااااااااااااااااا

خب حالا باید رومینا خانوم شمعا رو فوت کنه تا صد و بیست سال زنده باشهتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

خب تا پنج میشماریم فوت کن باشه؟

- باشه

خب بشمارین

-   

فوت کن

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خب حضار محترم بفرمایین کیک

 

بفرمایین خجالت نکشین خونه خودتونه بفرمایین...اااا تموم شد؟ مشکلی نیست یکی گنده تر داریم الان میارم...

خب بفرمایین

خب کیکم که خوردین حالا وقت کادوهاست

ااا بچه اونجا چیکار میکنی بیا بیرون الان کادو ها رو خراب می کنی!!!

ا چرا رفتی قایم شدی ... خانوم بیا بچتو ببر...

خب حالا نوبت باز کردن کادوهاست

خب رومینا خانوم بفرما روی مبل تا کادو ها رو باز کنیم...

خب کادوی اول ماله کیه...خب مالـــــــــــــــه آهان ماله  فرشته خانومه...

خب بخونین شعرو...

این چی بود که آووردی                      گندشو بالا آووردی

نه نه نه نه

اینجوری نخونین اون یکی شعررو بخونین

دست شما درد نکنه        چرا زحمت کشیدین ما که راضی نبودیم شما زحمت بکشین

                                            ۲ ساعت بعد

خب خانوما آقایون بفرمایین اتاق پذیرایی واسه نهار کوچو لوههاتونو کنار خودتون بزارین که شیطونی نکنن ممنونیم....

خب نهار کباب کوبیده داشیتم ولی قاشق نداریم باید نون و پنیر بخورین شرمنده

خب مراسم تموم شد دیگه بفرمایین خونه هاتون

                                                دو ساعت بعد

                                              وقتی همه رفتن

خب همه رفتن باید اتاقارو مرتب کنیم بیا فرشته اینارو ببر توی آشپزخونه منم صندلی ها رو میبرم....

ااا رومینا جون یادم رفت پیام ویژم رو بگم برو یه کم پایین تر اونجاست...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

              mlas.irmlas.irmlas.irmlas.irmlas.irmlas.ir

    تولدت مبارک عزیزم

                         

خب امیدوارم از مراسم جشن تولد راضی بوده باشی منتظر شعرای جدیدت هستم.....

 

                                               پایان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

معرفي يه وبلاگ

سلام سلام سلام

من بازم اومدم

مي خوام یه وبلاگ رو بهتون معرفي كنم

۱.وبلاگ خواهرم : www.mahi1374.blogfa.com

واسش نظر بزارين خيلي خوشحال ميشه

ولي باهاش درست و محترمانه حرف بزنين وگرنه من مي دونم و شماها

در ضمن هیچ پسری حق پیشنهاد دوستی دادن و عزیزم عزیزم کردن نداره

خب فعلا" من ميرم اما زودي بر ميگردم...

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

من زندم یا مردم؟

سلام

بابا نترسید من زندمنیازی هم نیست سرغم رو از خواهرم بگیریناگه کاری داشتین یا دلتون واسم تنگ شدواسم کامنت بزارین من هر شب هستم و کامنت ها رو می خونمولی حوصله ندارم آپ کنم

خب فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

انشاء نماز

سلام
خیلی ببشخیندا ولی یادم رفت بگم


انشاء نماز دوم شدم توی استان
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

آپ

سلام

حالتون که خوبه

خب خدا رو شکر هزار مرتبه شکر

راستی شما چرا اینهمه از من تاریخ تولدمو می پرسین؟

من که یه دفعه گفتم     چهاردهم تیرماه    پس دیگه ازم نپرسین...

در ضمن یه نکته ی دیگه:

دختر خانومای ۱۵ ساله...یا هر سنی ... لطفا" به من پیشنهاد دوستی ندین اینهمه آخه می دونین که خواهر کوچولوم خوشش نمیاد... و منم که عاشق خواهر کوچولوم هستم و روی حرفش حرف نمی زنم....

فعلا" بابای

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

اشعار دوست خوبم ، رومینا

سلام
این هم  از  چند تا شعر که دوست خوبم رومینا  گفته امیدوارم خوشتون بیاد:


پیله


معلم ادبیات می گوید:

شعر بی وزن احمقانه است

معلم ریاضی می گوید:



من پر از اعداد و جبر اندازه ام

معلم جغرافی می گوید:

کره ی زمین را باید قاچ کرد

خوش به حال عروسکم

که به مدرسه نمی رود!!!


مدرک




دبستان

راهنمایی

دبیرستان

دانشگاه

دنیا چقدر برای من کلاس می گذارد!!!


سهم م


ن


رفتی

و تنها سهم من

گلدان شکسته بود






+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

کامپیوترم درست شد/مامان به سلامت از حج برگشت

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

نه ببخشید این یکی خیلی بزرگ بوود حالا پایینی رو ببینید

سلام

ها ای بهتر بید....

- تو کی هستی؟

ها من وجدان تو بیدم...

- جان؟

 ژانوارژان

- اه؟اینجوریاس؟

آره دیگه ما هم بیدیم

-  تو بیدی؟

ها ای خودت بید بیدی

-اه برو بابا

ها ای من بعدا" یه سری بهت وزنم

اااااا می بینی؟ حالا وجدان آدم هم حال آدمو میگیرهحالا بیخیال دارم براش بزار بیاد

خب بگذریم...

خب

کامپیوترم که درست شده:

یه خدمات کامپیوتری تازه تو محلمون باز شده...

من هم خر گشتم و به آنجا مراجعه کردم...

ها ها    ها   ها  ها تو خر بیدی

- وجدان جون...یه چند دقیقه بیخیال شو بعدا" بیا باشه؟

باشه

خب فعلا" باهام کار دارن بعدا" ادامشو می نویسم

فعلا"

خب برگشتم...

کجا بودیم؟

اینجا بودیم که منم خر شدم و اااا بیخیال الان این وجدانه میشنوه برمیگرده...

خب من سیستممو اونجا تحویلیدم...حالا قرار بود دو سه روز بعدش برم سیستممو بیارم

مرده خودش گفت بیست تومن خرجشه یه تیکه رو مادربوردش سوخته

من سه روز بعدش رفتم ولی بهم گفت من اون تکه ای که سیستم تو لازم داره ندارم...

واسه همین دادم دوستم درست کنه...

حالا از اینجا برو فردا بیا ها شروع شد

حدود یه هفته منو الاف کرد....

بعدش گفت حالا با سرویس و این چیزا سی تومن خرجش شده.

من گفتم برو بابا نوبرشو آوردی

بعد بیست و چهار تومن بهش دادم سیستممو تحویل گرفتم آووردم خونه...

مامان به سلامت از حج برگشت:

...خب برگشت دیگه چی بگمخدا رو شکر

اوه راستی گفت همه ی دوستاتو دعا کردم

خب تمو شد دیگه

خداحافظ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

كامبيوترم خرابه\مامان ميخوا بره حج

سلام

ببخشید یه چند روزی نبودم و نیستم...

آخه کامپیوترم خرابه....الآنم دارم با کامپیوتر دوستم مینویسم....فکر هم نمیکنم تا آخر تابستون درست بشه

پس فردا مامانم میخواد بره حج

دیگه منم و خرج یه خونواده

چیه دارم راست میگم آخه بابام هم تهرانه و تا آخر تابستون نمیاددلم براش تنگیده

خب دیگه منم با این حساب نمیام یه چند مدتی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

مسابقه انشاء نماز استانی

سلام

به کلبه کوچولوی من خوش اومدید....بفرمایین ... بفرمایین

یه کم بیکار بودم گفتم یه آپی هم بکنیم و یه (یادم رفت چی میخواستم بنویسم!!!)

البته همچین بیکار هم نیستیم آخه فردا فیزیک امتحان داریم

خب بگذریم------------------چیه هنوز وسط راهیم------------------خب گذشتیم

امروز مورخ ۴/۲/۱۳۸۸

رفتیم بندر عباس واسه امتحان انشاء نماز...

بد نبود خوب بود...

میدونم شما منو دعا کردین واسه همین یه کوچولو امیدی دارم

حالا تا ببینیم خدا چی میخواد....

خب

هیچی دیگه با یه مینی بوس برو بچ احکام،انشاء نماز،اذان، و... همگی با هم و کاملا" برادرانه تا رسیدن به بندر عباس طی کردیم

رفتیم رفتیم و رفتیم تا بالاخره رفتیم....همینجوری رفتیم  و رفتیم و رفتیم و در نهایت هم باز رفتیم پس در نتیجه رفتــــیم

چیه خب یه ساعت و نیم راهه

رفتیم تا به مقصد رسیدیم{صلوات}

هیچی دیگه یه صبحونه ای زدیم به بدن و ابتدا امتحان شفاهی مون رو دادیم و بعدش دوباره صبحانه خوردیم

و بعد از صبحانه دوم{چیه تا حالا ندیدی دو وعده صبحانه بخورن؟} رفتیم در سالن اجتماعات و انشاءی هم نوشتیم

و بعد از اینکه انشاء نوشتیم به سالن نهار رفتیم و نهار میل کردیم{جاتون خالی اونجا هرچی میخواستی مفت بود}

و بعد هم به خوابگاه رفتیم و یه خواب نازی هم میل فرمودیم

و سپس کاملا" برادرانه برگشتیم خونه

{اجماعا صلوات}

خب کافیه دیگه من رفتم خوابیدن کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

تا اینجا که خوب پیش رفتم

سلام

تا اینجا که خوب پیش رفتم ولی امتحان مستمر ریاض گند زدم...(مادر جان)

نمدونم چرا اینجوری شد....

ولی خب خدا رو شکر مستمر تاثیر زیادی توی پایانی نداره....

حالا از یه جهت دیگه هم شانس آووردم....پسر همسایمون مدرسه نمونه میره و ریاضیش خوبه و چند روزیه که داره با من کار میکنه...

شما هم منو دعا کنید....

و از راهنمایی ها تون ممنونم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

دیگه دیگه

سلام

خب همتون میدونید وقت امتحاناته.....

و خب نیازی به توضیح نیست ...

دیگه باید بخونم و کمتر میام...

ااااااااااااا راستی

شرمنده ولی بازم به کمک و راهنمایی شما نیاز دارم....

یه روش بهم بگید که ریاضی رو خوب یاد بگیرم...خوندنی که نیست من نمیدونم چجوری خوب یادش بگیرم...

امسال ریاضیم خیــــــــــــــــــــــــــــلی افت کرده...

از شما دو چیز بیشتر نمیخوام....خواهشا"

دعا+راهنمایی

دمتون گرم

فعلا"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

منو دعا کنید

سلام بچه ها                     حالتون که خوبه نه؟

از محدثه خیلی ممنونم که منو راهنمایی کرد برا خودم یه برنامه دست و پا کنم...

میخواستم بگم...

یه سری مسابقات برگزار شد مفاهیم و تفسیر و نهج البلاغه و.... ، من توی رشته انشاء نماز توی شهرستان اول شدم و حالا قراره به زودی بریم بندر عباس واسه استانی مسابقه بدم...

از شما میخواستم منو دعا کنید تا اگه خدا خواست رتبه بیارم....

فعلا"

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

برام برنامه برفستید لفطا"

سلام

از نظرات شما خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی ممنونم...

دوباره وقت امتحاناته و من سرم داره گیج میره.....

میدونید چرا؟

یکم بیا نزدیکتر میخوام در گوشت بگمههههه گول خوردی بوست کردم....

خب بگذریم من برنامه درسی ندارم...

بلد نیستم  چجوری باید درس بخونم تا تو امتحاناتم موفق باشم....

من به کمک شما انسانهای با تجربه نیاز دارم....یعنی کمکم کنید

منتظر برنامه های درسی هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

الکی

سلام دوستان

میخوام همینجوری الکی چندتا از بازیهای مورد علاقم رو بهتون معرفی کنم:

- Final Fantasy All Versions

- Kingdom Hearts All Versions

- The Sims All Versions

- Harvest Moon All Versions

تا بعد

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  | 

تنگیدن دل من برای شما باعث بازگشتم شد

سلام

دلم برا همتون تنگیده بود ....

ببخشید نبودم....

کلی براتون حرف دارم....

حالا شروع میکنم....

امتحانات ترم اول:امتحانات خوب بود ولی خب غیر از دو سه تا درس که 18 آووردم بقیه همش شونزده بود....دیدید گفتم این شورا کار دست آدم میده....همش تقصیر معاونمونه (بزنم خفش کنم) نه گناه داره طفلکی خفش نمیکنم... ولی یه بلایی به سرش میارم که .......

خب بگذریم....

یه چیز جدید....

خونه ی بغلی ما خالی بود و حالا یه خونواده شیرازی اومدن توش نشستن البته پسر همسایه توی کلاسمونه...اول سال همدیگه رو نمیشناختیم ولی حالا که دیگه همسایه ایم،(به قول دبیر ریاضیمون) فبهاالمراد.....

یه سوال ازتون دارم...


قالب وبلاگو عوض کنم؟

فعلا" خداحافظی


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط یه پسر 16 ساله  |