تبليغاتX
خـــیال مــه آلــود

خـــیال مــه آلــود

سالها رهگذر کوچه ی دل حوصله بود یاد آن کوچه و آن رهگذر خسته به خیر...

 

 

 

سلام مرا به وجدانت برسان؛


و اگر بیدار بود، بپرس؛


چگونه شب ها را آسوده می خوابد ...؟!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 11:6 توسط رهگذر خسته| |

تَنهـ ــا

جــ ـاذبــه ی ِ نگــ ــاه ِ تــ ـو بــ ـود

کــ ـه مــَ ــرا

بــ ـه شعــ ــر مـــی اَنداختــ ـــــــ

.
.
.

بــ ـی تـ ــو

حــَـ ـرفــ ـی نیستــ ـــــــ !!!
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 19:26 توسط رهگذر خسته| |

 

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که دوست تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که اورا از توبیشتر دوستش میدارد‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:46 توسط رهگذر خسته| |

 

نه اینکه سرد و مغرورم نه اینکه دور از احساسم

بذار دست دلم رو شه

بذار رویا رو بشناسم

تموم شهر خوابیدن

من از فکر تو بیدارم

یه روز میفهمی از چشمام

چه احساسی به تو دارم...

نمی دونم تو این روزا چه احساسی به من داری...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:17 توسط رهگذر خسته| |

 

هـوای آمــدنـت ديــشـبـم بـه ســر مـي‌زد

نــيــامـدي كـه بـبـيـني دلم چــه پـر مي‌زد

بـه خواب رفـتـم و نيلوفـري بـر آب شكـفـت

خيـال روي تو نـقشي بـه چـشم تـر مي‌زد

شراب لعـل تو مي‌ديدم و دلم مي‌خواست

هــزار وسـوسـه‌ام چـنـگ در جـگـر مـي زد

زهي امـيد كه كامي ازآن دهان مي‌جست

زهـي خـيال كـه دستـي در آن كمر مي‌زد

دريـچه اي بـه تـماشــــاي باغ وا مـي شد

دلــم چـو مــرغ گـرفـتــار بــال و پــر مـي‌زد

تـمام شـب به خـيـال تـو رفـت و مـي‌ديـدم

كه پشت پـرده ی اشکم سپـيده سر مي‌زد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:57 توسط رهگذر خسته| |

 

تمام عاشقانه ها را روي همين ديوارِ مجـــازي مي نويسم ...

از لج ِ تو ...

از لج ِ خودم ...

که حاضر نبوديم يکبار ،

واقعـــــــي به هم بگوييم شان . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:44 توسط رهگذر خسته| |

 

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

 


رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

 


گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم


 

بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم

 


هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر

 


که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

 


گر چنانست که روزی من مسکین گدا را

 


به در غیر ببینی ز در خویش برانم


 

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

 


نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

 

 

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

 

 

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

 


نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

 


دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

 


من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

 

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

 

درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت

 

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

 

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

 

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 10:44 توسط رهگذر خسته| |

 

چه ساده بودم که می پنداشتم

 

شکستن دل کسی ناگوارترین واقعه دنیاست

 

اکنون که دلم شکسته و میبینم ذره ای از دنیا تکان نخورده

 

به سادگی خودم میخندم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 7:28 توسط رهگذر خسته| |

 خودم از احساسم از این درد کشنده خسته ام خسته

خوندن و یادآوری چند تا نظر قدیمی  تو وبلاگم ...

بهونه ای شد برای شکستن سکوت و بغض خفه کننده ام

از پس پرده ی اشکهای بی اختیار

اینقدر شکننده و داغون که بی محابا و بی پرده داد می زنم

 تا کی ؟ تا کجا؟

دلم ناباورانه نشسته به تماشا:دیدنیست

سکوت سرد و بیروح

فاصله ای عمیق

و دوری که هر روز دورتر

غریبه ای  آشنا که هر روز غریبه تر

و من تنهایی که هر لحظه تنهاتر

چی شد ؟

چی به سر دل ها ،احساسها ،عاطفه ها ،خاطره ها ،

اشکها و لبخندها اومد؟؟؟؟

چی شدن ؟

حس تلخیه گزنده و دردناک سوزنده و عمیق

دلم نشسته به تماشا هر شب هر شب و هر روز و هر لحظه

دیگه نایی نمونده حتی برای یه کلمه ی دیگه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 7:25 توسط رهگذر خسته| |

 

نوشتن خیلی چیزها به انسان آرامش می ده.

 

گاهی به اوج تنهایی که می رسم ...

 

دردودل با خدا بهم یه آرامش عجیبی می ده

 

خدایا مرا به آرامش برسون...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:46 توسط رهگذر خسته| |

 

می دانم ...

می دانم که عاقبت من تمام می شوم و حرفهایم تا همیشه

ناتمام خواهند ماند ...

می گویند ارزشِ آدمها به حرفهایِ نگفته شان است

اما من می گویم ...

 ارزش آدمها به تعدادِ دوستانیست که حرفهایِ ناگفته یِ

دلشان را از نگاهشان .. یا باقیِ گفته هایشان .. می خوانند ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:36 توسط رهگذر خسته| |

 
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
 
گل نمی روید. چه غم گر شاخساری بشکند

 

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست

پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

 

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام

صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

 

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه

تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

 

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد

قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

 

فاضل نظری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 18:44 توسط رهگذر خسته| |

 

سکوت را انتخاب میکنم برای فریاد زدنم

و زندگی را به اجبار می گذرانم

 

خداوندا...

گله دارم برای آنچه که می بینم

اما نمی توانم کاری بکنم

 قفل غمها را با کدامین کلید از روزگار بگشایم

 

خداوندا ...

گله دارم ز این روزگار

ز تاریکی ز غمها ز شادی ها ز انسانها

 ز خود نیز من گله دارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:53 توسط رهگذر خسته| |

دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم

بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :

که می خواهـیـم و نمی توانـیـم

که می توانـیــم و نمی گـذارنــد !

بگذار میان من و تو فاصله ای نـمـانــد

نه به خاطر خودت ،

و نه به خاطر من !

که به خاطر این عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش

بـیـش از آنی که من دوسـتـت دارم....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:52 توسط رهگذر خسته| |

 

خدایــــــــــا...

می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم...

دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد....

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:28 توسط رهگذر خسته| |

 
آدمهاي کنارم مثل " جمعـه " مي‌مانند ...

 
معلوم نمي‌کند " فـرد " هستند يا " زوج ...."

 
پُـر از ابهـامنـد ... !
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:10 توسط رهگذر خسته| |

در زیر این آسمان ، هر چیز پایبند رازی است :

ماهیگیر دقایقی دارد که امیدش بدان بسته است ،

عقاب شیفته ی کوه است ،

قو عاشق دریاچه است ،

جان آدمیان نیز به عشق دلخوش است …

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:8 توسط رهگذر خسته| |

خـَدایا….

اینقدر تو خودم ریختم ،

که از سرمم گذشت….

دارم غرق میشوم...

دستت کــجاست!!!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:55 توسط رهگذر خسته| |

گاه گاهی دل من می گیرد، بیشتر وقت غروب؛

آن زمانی که خدا، نیز پر از تنهایی ست؛


و اذان در پیش است، من وضو خواهم ساخت؛


از خدا خواهم خواست، که تو تنها نشوی؛


و دلت، پر زِ خوشی های دمادم باشد ...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:24 توسط رهگذر خسته| |

شاید غزلی بگویم...

شاید غزلی بگویم دراین کوچه های تنگ دنیا

شاید از درددلی بگویم با خدای این دو دنیا

شاید روزگاری من هم سکوت خدا را بشنوم

شاید روزگاری من هم به آن آیین بگروم

شاید امشب شاید امروزو شایدم فردا نمی دانم

اما غزلی می گویم ...

غزلی می گویم که در آن وسعت ثانیه ها پیداست

غزلی می گویم که در آن ارزش انسانها به وفاست

که در آن هیچ کس تنها نیست همه چیز زیباست

در شعرم باران را به تصویر می کشم

باد را به مهمانی می خوانم و خدا را

پادشاه قصرم می سازم

خاطره ها را در گوشه ای از تصویر می کشم

شاید آبی باشند نمی دانم ولی

اکنون شعر من خیس شدست از باران خاطرات

و بوی کاه گل می آید از کلماتم بوی ده و روستا و خدا...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:22 توسط رهگذر خسته| |

 

دگر حس شقایق را نداری

 

هوای قلب عاشق را نداری


از آن چشمان خونسرد تو پیداست ،


که قلب تنگ سابق را نداری . . .

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:51 توسط رهگذر خسته| |

 

کلبه ای می سازم ... پشت تنهایی شب


زیر این سقف سیاه که به زیبایی دل تنهای


تو باشد پنجره هایش از عشق سقفش از


عطر بهار رنگ دیوار اتاقش گل یاس عکس


لبخند تو را می کوبم روی ایوان حیاط تا که


هر صبح اقاقی ها را از تو سرشار کنم همه ی


دلخوشی ام بودن توست وچراغ شب تنهایی


من نور چشمان تو است کاشکی در سبد


احساسم شاخه ای مریم بود عطر آن را با


عشق توشه راه گل قاصدکی می کردم که


به تنهایی تو سربزند توبه من نزدیکی وخودت


می دانی شبنم یخ زده چشمانم در زمستان


...سکوت گرمی دست تو را می طلبید

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:13 توسط رهگذر خسته| |

تمام خوبی ها را برایت آرزو می کنم نه خوشی ها را


زیرا خوشی آن است که تو می خواهی


و خوبی آن است که خدا برای تو می خواهد ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:21 توسط رهگذر خسته| |

 

باز از حسرت پاییزی تو دلتنگم

از تو می گویم و در قافیه ها می لنگم

از تو می گویم و هر شب به جدالی سنگین

با همه شاید و اما و اگر می جنگم

مثل یک پنجره در حسرت ناکامی ها

آه ای رهگذران، منتظر یک سنگم

گرچه زیباست ولی کاش که ویران باشد

در و دیوار، که دور از تو گرفته تنگم

باز هم اشک به دامان غزل می ریزم

شاید این گریه در این لحظه شود آهنگم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:31 توسط رهگذر خسته| |

و شایسته این نیست

که باران ببارد

و در پیشوازش دل من نباشد

و شایسته این نیست

که در کرت های محبت

دلم را به دامن نریزم

دلم را نپاشم

چرا خواب باشم

ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر

تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر

به کتفم نرویید

چرا خواب باشم؟؟

عبور کدامین افق

وسعت انتظار مرا مژده آورد،

و هنگامه عشق را از دل من خبر داد؟؟

کجا بودم ای عشق؟

چرا چتر بر سر گرفتم؟

چرا ریشه های عطشناک احساس خود را

به باران نگفتم؟

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟

ببخشای ای عشق!

ببخشای بر من اگر ارغوان را ندانسته چیدم

اگر روی لبخند یک بوته

آتش گشودم

اگر سنگ را دیدم اما،

در آئین احساس و آواز گنجشک

قفس های سبزینه را حس نکردم!!

اگر ماشه را دیدم اما

هراس نگاه نفس گیر آهو

به چشمم نیامد

ببخشای بر من که هرگز ندیدم

نگاه نسیمی مرا بشکفاند

و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند

و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم

و از باور ریشه ی مهربانی برویم

کجا بودم ای عشق؟

چرا روشنی را ندیدم؟

چرا روشنی بود و من لال بودم؟

چرا تاول دست یک کودک روستایی

دلم را نلرزاند؟

چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر

در شعر من بی طرف ماند؟

چرا در شب یک حضور و حماسه

که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت

دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد؟

و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ

جوشید و پیوست با خون خورشید؟

ببخشای ای عشق!

ببخشای بر من اگر ریشه در خویش بستم،

و ماندم،و خود را شکستم،

و هرگز نرفتم که در فرصتی خط شکن باور زندگی را بفهمم،

و هرگز نرفتم که یک حجله بر پا کنم،

بر سر کوچه ی زندگانی،

و بر آب خورشید بنشانم عکس دلم را!!

تو را دیدم ای عشق،

و دیگر زمین آسمانیست!!

و شایسته این نیست که در بهت بیهودگی ها بمانم!

تو را دیدم ای عشق و آموختم از تو آغاز خود را!

نگاه تو کافیست!

من آموختم ریشه ی رویش باغ ها را،

و باران خورشیدها را!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 20:42 توسط رهگذر خسته| |

Design By : Mihantheme